اصلا همین که هست !!!![]()
![]()
D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:30 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
من ولی دلم گرفته....
آه ای آسمان تنهایی من ببار..........................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
گفتم : نه ندارم ... اگر داشتم حتما بهت میدادم...
میگه : بذار یه کمش رو واست تعریف کنم شاید داشته باشی ... یه شهر پر از یخ هست بعد سیل میاد بعد...
فکر کنم اولین باربود که یه بچه نه تنها من و عصبانی نمیکرد بلکه یه جورایی هم ازش خوشم اومده بود ... شاید هم بهش حسودیم میشد ... به اون دنیای کوچیکش ... به آرزوهای سادش و این همه غم و غصه و بدبختی توی این دنیا که واسه ی اون هیچ اهمیتی نداشت ....
خم شدم تا هم قدش بشم ... حرفاش رو قطع کردم و گفتم : فقط یه نصیحت : سعی کن بزرگ نشی !
کلاس .... درس.... دانشگاه .....!!!
دستم رو میکشم روی یکی از صندلی های کلاس ... توی این دو ماه تعطیلی به اندازه ی یک سال روش خاک نشسته بود !
تخته سیاه تمیزه فقط گوشه ی سمت راستش با یه خط زیبا نوشته :
هر شب دعا میکنم و گویم : خدایا مهر او را از دلم بردار
سپس آهسته گریم و گویم : خدایا دعایم بی اثر باشد
با بی خیالی از کلاس میام بیرون و به این فکر میکنم که چه قدر دست خطش آشنا بود....
شطرنج....!!!
یکی از مهره های سیاه رنگ رو با خوشحالی توی صفحه ی شطرنجی جا به جا میکنه و میگه :
کیش ... مات....
شاید اگه خوب نگاه کرده بود دستای بالا رفته ی من رو به نشونه ی تسلیم خیلی زودتر دیده بود ... من باختم ... خیلی وقت پیش...
هوای برگشتنم بود
اگه بال و پری داشتم
سه تار رو هر جور شده میگذارم توی دستاش و میگم : فقط یه خواهش...
از تو زخمه
از من گریه...
نقاشی ...!!!
با دستای کچولوش یه کاغذ سفید بزرگ و یه مداد سیاه میگذاره جلو ام و
میگه : تنهایی برام پرواز بکش....!
با تعجب قلم رو بر میدارم و میگم : یعنی پرنده بکشم ؟!
میگه : نه ...نه ... پرواز بکش
میگم : آخه ...
میگه : خوب بلد نیستی ...پس زندگی بکش
میگم : ولی زندگی که....
میگه : آه ... تو که هیچی بلد نیستی ... خوب بذار یه چیز آسون تر بگم ...صبر کن...آهان...یادم اومد ...دوست داشتن بکش !
و من بازم با تعجب و درموندگی نگاش میکنم...
میگه : مگه تو آدم بزرگ نیستی ؟! ... مگه نرفتی دانشگاه ؟!... مگه کلی کتاب و درس نخوندی ؟! پس چرا یه نقاشی ساده بلد نیستی ؟!
و من به این فکر میکنم که شاید راست میگفت....
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست...
آخیش یه خورده سبک شدم........................................................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:17 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
ديگر نمي خواهم صداي ملامت را از حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم
من تو را مي خواهم
من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند
بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند
بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک سازند گفتم
دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازير شد و باز چيزي نگفتي
و به جاي سکوت اين بار تو نيز مانند من اشک ريختي... و در پايان: ((صنم عشق من دوستت دارم))




[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:6 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:4 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام>>
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام
يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.
يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.
بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها.
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه اش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام.
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه
اینه که نمی دونه من هنوز خیلی تنهام ![]()
D&d![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:32 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
سينه اي پر درد دارم
نگاهي هم لبالب پر ز حسرت
ودلي سرشار اندوه
از سراب پوچ وصلت

گاه گاهي در پس پرده ي رويا دل من مي بيند
طرح چشماني را
كه به من گريه كنان مي خندند
و در ان حس غريبي ذهن بي حو صله ام را در پي واژه ي نو مي پويد
موج حسرت دم به دم گام به گام مي كاود
صحن درياي دلم را
و به روي صفحه ي تقديرم
سايباني از تبار غم واندوه هميشه بسته
منفذ نور اميد زندگي را يكسر
وسكوتي كه پس از تنهايست،مي گيرد
نفس نغمه ي ان را كه به من گفت ارام
زندگي سهم تو است
لمي كن هستي را
احساس كن عاطفه را
جاده ي پر غم و راز زندگي را يكسر
عاشقانه طي كن
نشنيدم نغمه ي ديگري از بودنم و زيستنم
و گرفت بغض غريبي ارام
روح لبريز ز اندوهم را
ولي انگار حقيقت اين است
زندگي سهم منم هست ،وليكن
بي تو
ودر ان دم كه شكست كهنه ترين بغض گلويم
گفتم
زندگي تلخ ترين سهم دلم بود
D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:28 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
D&d 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:25 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
برای دست های تو ای همدم
غریبه می گردم ؛
منی که سجده سجده تو را می پرستیدم
به چشم خویش مُردم و دیدم نماز را
درون کلبه ی من هم
شکسته می خواندی !
...
کبیر تر از احساس ابر کویر
تو رهگذار من تن سپرده بر بادی ،
توئی که در دل دردهات ، روزی
مرا به اشک های خودت ،
ساده راه می دادی.
...
برای زخم دست تو ای هم غم
همیشه من
جریمه می شده ام !
برای چشم های تو من هر دم،
به سجده می افتم .
...
در بزم یک هبوط مقدس
من با سقوط اشک تو معراج می کردم !
جانم به لب رسیده
جانم به لب رسانده شوق لبالب ز پوچ پر بودن
بد گـُُر گرفته سکوتم !
...
هوا عجیب پس است !
من خسته ام عجیب
من روزهاست
که روزهای غمم را
به باد بخشیدم
قدم قدم
من بیشتر ز پیشتر و بیش از گذشته های غریب ،
دل بسته ام به نم نم چشمان خسته ام !
برای دست های تو ای همدم ،
عجیب دلتنگم. 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:23 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
|
|
| آه نمیدونم شده از کسی که دوستش دارین دور باشین ای خدا بد جوری تنهام D&d |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:20 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ







