
امیدنمانده برنگاه دگری
بسیارگنه نموده ام باکی نیست
گر خودکشی هم شود گناه دگری

خداوند مشتي خاك را بر گرفت
مي خواست ليلي بسازد
از خود در او دميد و ليلي قبل از انكه بداند عاشق شد
ساليانيست كه ليلي عشق مي ورزد
ليلي بايد عاشق باشد
زيرا خداوند در او دميده و هر كه خداوند در او بدمد عاشق ميشود
خداوند فرمود بدنيا آوردمتان تا عاشق شويد آزمونتان فقط همين است
عشق و هر كه عشق تر امد نزديكتر است
پس نزديك آييد نزديكتر
عشق كمند من است
كمندي كه پيش من مياوردشما را
پس كمندم گيريد
وليلي كمند را بگرفت
خداوند فرمود عشق گفت وگو با من است
پس با من بگوييد
وخداوند تمام كلماتش را به ليلي داد
وليلي هم صحبت خدا شد
خداوند فرمود عشق همان نام من است
كه مشتي خاك را بدان پر نور كردم
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:47 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
يادت ميياد
يادت مي ياد گفتي دوستم داري خيلي زياد
يادت مي ياد گفتي دلت فقط و فقط من و مي خواد
يادت اومد

يادت اومد که ميگفتي بيا هميشه رويايي باشيم واسه کشتي وفا فانوس دريايي باشيم
يادت مي ياد گفتم بهت اگه بري من مي ميرم
ولي رفتي و من تنها گذاشتي
گفتي نترس ميرم و زود برمي گردم

گفتم آخه از دوريت من مي ميرم
گفتي نترس خودم دستاتو مي گيرم
و حالا سالهاست که گرمي دستهاتو حس نکردم........D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:47 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ

برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آنرا
هی بخوانیم و ببوییم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان
گل روید.....................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:1 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
آن غریبی که
دلم همراه اوست
کاش می دانستم..............

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:58 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
دیده ام را این زمان از بسکه غم تــر میـبینم
روز خود را سـر بسر مــغموم و افتر میبینم
دور گردون کج کند گردش بکام من همــیش
غصه دارم بی توازن خانه بی در می بـــینم
هر قدر پرورده داشتم گشته بـــی پروا همـه
محنت بیهوده را موجود در ســـر مــی بینم
این فشار از روزگار است بر خــلاف آرزو
آنچه را من هیچ نخواهم خود میسر می بینم
جور گردون رنج دوران کی توانم داد بــغم
عزم خود را فوق آهن ساخته بیشتر می بینم
گر رقیبان میگویند دنی پریشان گشته است
افتراع گفتند رقیبان من خود را، بهـتر میبینم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:54 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
همیشه می ترسیدم که یکی پیدا بشه و به من بگه که خیلی نا مردی
که بگه دلمو شکوندی
که بگه برو بی وفا
حالا باید اعتراف کنم امروز همون روزی که همیشه .... !!!
آخ که دیگه از خودمم بدم می یاد.....................................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:23 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
حالا که خوب فکر می کنم می بینم من لایق عشق تو نیستم
من و ببخش فرشته کوچولو
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
آره این همون احساسی که من حالا دارم
دوست دارم با تمام وجودم داد بزنم وو بگم
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي "ولي براي من تمام دنيا ه
گاهی وقتا با خودم می گم
ستي
شايد خدا خواسته است ابتدا بسياري از افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را
"به اين ترتيب . وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گزار باشي ..
دوست داوم قبل خدا حافظی بگم که
هرگز لبخند را ترك نكن"حتي وقتي ناراحتي چون من عاشق لبخند تو هستم .
و حالا حرف آخر
به چيزي كه گذشت غم مخور "به انچه پس از ان امد لبخند بزن.
مواظب خودت باش عشق عبدی من......................................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:10 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:56 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ

یادگاری که از چشمات دارم و هدیه نگاهت
و تمام دلبستگی هام به تو ،
همه رو بهت پس می دم
فقط به خاطر اينکه دوستت داشتم .
می دونم عاقبت از یادت می رم .
وتو به آرزوت می رسی ... به عشقت.
وبی تو بودن تجربه تلخی می شه واسه من .
ولی بدون ، عذابم دادی و من فقط دوستت داشتم .
هميشه وقتی يه غم بزرگ تو دلم بود هيچوقت
نگفتم خدا ، غم بزرگی دارم .
هميشه به غم گفتم: خدای بزرگی دارم .
فکر نکن کم آوردم ،
ولی بسه آزمايش ، بسه تحمل ، بسه تلقين .
بهم می گی : اين طرز زندگی کردن نيست بايد عوض شی .
نبايد با بقيه فرق داشته باشی .
ميگم اگه کسی رو دوست داری عوضش نکن
روزی که حس کردی دوستش داری همين شکلی قبولش کردی
مگه اينکه اصلا از اول ...
اگه من بخوام اون چيزی باشم که تو دلت می خواد
پس کی اون چيزی باشه که خودم دلم می خواد؟؟
من شکل گرفتم ،
واسه تغيير دادن من خیلی ديره .
می دونی حس غريبی دارم ،
حس دلقکی رو دارم که با اومدن و رفتنشون ،
حرف زدنمو ، نگاهمو ، حتی مدل لباسمو و خيلی چيزای ديگرو
بايد عوض کنم .
گوش کن .
امشب ،
تو از من خالی می شی
و من از هر چی آرزو.
سهم من از زندگی ساده بود ...
من بچگونه نقاشی فردا رو کشيدم و با شادی داد زدم و
نقاشيمو برات هديه آوردم ، ولی تو نقاشيمو پاره کردی .
ناراحت نشدم چون فکر می کردم دوستم داری ،
ولی يادم نرفت
که ديگه هيچوقت نقاشی نکشم ،
نه برای تو و نه برای هيچکس ديگه ای ...!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:49 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
اگر عاشق شود
روزی
چو من دیوانه اش کن
ای کاش می شد که ببینمش......
تو چشماش نگاه کنم و بگم
دوست دارم
فرشته کوچولوی من
![]()
دلم یه دنیا واست تنگ شده
................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:46 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:37 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ
بگذارتا دل من بی انتها تکرارکند که تنها تو را می خواهد فقط تو را من رازی را پنهان نکرده ام قلبم کتابی است که خواندنش برای تو آسان نیست ومن همواره تاریخ قلبم را می نگارم از آن روزی که عاشق شدم ودر پایانه های سفر بر تن می کنم مرا چاره ای جز دوری تو نیست که باید برای دنیا و دیدن روی ماه تو صبررا پیشه کنم
چه می شد گر دل آشفته ی من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:28 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ







