تبليغاتX
ღ ۩۞۩....سرزمين من.....۩۞۩ ღ
ღ ۩۞۩....سرزمين من.....۩۞۩ ღ
اگه این منم که ما رو چه به این همه اشاره............با کی اشتباه گرفتی من نه ماه ام نه ستاره !
ღ ۩۞۩....سرزمين من.....۩۞۩ ღ
خانه | آرشيو سرزمين من | ايميل سرزمين من


عمیق و تاریک

من گم شده ام

من در دنیای متروک

منم، گمشده در مه

ستاره ای سرگردان در کهکشانی

بی انتها فرورفته در قعر اقیانوسی

و باران سخت می بارد

در یک شب سرد پاییزی و

این آغازی دیگر است و این ام

آری من گم شده ام

گم شده تنهایی .

خود که تاریک ترین

شب ها و ابری ترین روزها را دارد

و باد زیر آوار غروب کوچه هایش

را دلتنگ می نوازد

، اينجاست سرزمين من
.
.
.
.......D&d............



امکانات و ابزارهاي سرزمين من


نوشته هاي پيشين سرزمين من
دوستان پرسپوليسي من
دوستان سرزمين من
طبقه بندي موضوعي مطالب

ೃೊ. بچه مثبت .ೃೊ

ೃೊ.تسنيم وصال .ೃೊ

ೃೊ.ترانه هاي عاشقانه. ೃೊ

پشتيباني
target="_blank">
قالب اين وبلاگ توسط سرزمين من طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
D6NI3L Template Builder
fear train ....!!!

سلام به 6 امین روز آبان !

 

بلاخره من تنبل حاظر شدم که ...

سلام برو بچ خوبین که

چه خبر از درس و مشق و کار و زندگی

امیدوارم همتون گرم کاراتون باشین و بی دق دقه زندگی خوبی رو در حال سپری داشته باشین

.

.

.

راستشو بخواین من هیچ موضوع بدرد بخور و جالبی واسه گفتن نداشتم که بخوام آپ کنم

یعنی با خودم گفتم DaN  خجالت بکش چقدر می خوای اراجیف واسه ...

این شد که دیر شد دیگه ( حال می کنین واسه تنبلی هم باید بهونه داشت ) !

.

.

.

.قطار وحشت...

.

.

و اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

داستان ما

یعنی من و دوستام

در مورد موضوعی یه که هنوز که هنوزه واسه ما آدمهااااااااااااااااا میشه گفت لاینحل مونده

بعضی هااااااااااااااااا به این موضوع علاقه نشون میدن و اونو باور دارن بعضی هاااااااا هم مثل من

تا نبین عمرا باور کنن

نمی دونم شمااااااااااااا جز کدوم دسته هستین

ولی بهتره برم سر این قصه کاملا واقعی

داستان ما از اون جااااااااااا شروع میشه که ...

نه بزارین اول شخصیت های قصه رو معرفی کنم بعد بریم سر ...

 

1 – خودم = دانشجوی عمران دانشگاه ارومیه 23 ساله تعریف از خود نباشه ملقب آچار فرانسه و البته خز

خز واسه اینکه هر چی بشه هی میگیم این که دیگه خز شده ما 2 سال پیش ... و آچار فرانسه واسه اینکه خدایی تو

هر کاری یه نمه دستمون می ره !!!

 

2-مصطفی= دانشجوی عمران دانشگاه 23 ساله ملقب به فردین آخه دست به خیرش همه رو کشته عشق فیلم های قدیمی و بلوتوث باز حرفه ای و البته بهترین رفیق من تو دانشگاه

 

3- رسول = 22 ساله   (واسه صرفه جویی همومن هم رشته ای هستیم ) آخز دختر بازی اونقد رفیق داره که خودشم تعدادشون رو نمیدونه یعنی آمار دقیقی از تعدادشون در دست نیست

 

4-پرویز=24 ساله ملقب به پرویز کرد که هم خیلی وراج و ضایع هست و هم بی نهایت ترسو خیلی ادعای آشپزیش میشه ( ولی بین خودمون بمونه من جای شما باشم هیچ وقت ریسک نمی کنم دست پختشو امنحان کنم )

آخه یادمه پارسال من یه بار با مسلم این کارو کردیم تا صبح نوبتی تو WC کشیک بودیم

 

5-آرش=22 ساله ملقب به آرش ذوب میشه گفت خراب رفاقت البته بعد از مصطفی آخه اون که فردین ه

 

6-مرتضی= 21 ساله ملقب به حاجی فکر کنم خیلی هااااااااااااااااا اونو فقط به اسم حاجی بشناسن حتی توی دانشگاه به همین منظور یه جلسه برگزار شد که توی اون جلسه مقرر شد از این ترم همه جا اونو به این اسم ( حاجی)صدا کنن تا دیگه هیچ مشکلی در این ضمینه پیش نیاد هر کی اونرو واسه بار اول ببینه فکر میکنه از مسلم هم بزرگتره  ولی خدا اون روز رو نیاره که این حاجی ما دست به کرمش گل کنه

 

7-مسلم= 27 ساله میشه گفت تنها متاهل جمع ما ( البته هنوز نامزدن شما زیاد جدی نگیرین )

عمرا فارسی حرف بزنه واسه همینم با منو رسول هیمشه مشکل داره البته ما دیگه آدمش کردیم آخه بعضی وقتا که پان ترکیشمش یادش میره با ما فارسی حرف میزنه

کشتی گیر هم هست ( یعنی بود ) هر وقتم که کم میاره سریع به فنون کشتی متوصل میشه که ...

 

8- بهنام 23 ساله ملقب به بهنام چطر ( راستشو بخواین من هنوز آدم چطری رو دست اون ندیدم ) مسؤل ثبت کتاب گینه بهش قول داده اگه همین جور ادامه بده تا چند وقت دیگه اسمش تو این کتاب به عنوان چطر ترین موجود دنیا ثبت بشه

من همین جا پیشا پیش این افتخار ملی رو بهش تبریک میگم

 

از آوردن اسم سایر دوستان به دلایل گوناگون صرف نظر شده

 

و اماااااااااااااااااااااااااااااااااا

داستان ماااااااااااا

همون طور که داشتم می گفتم

همه چی از اون جا شروع شد که باز یک سری دانشجوی بیچاره ( آخی دلم واسه همه دانشجو های آواره میسوزه )تصمیم گرفتن واسه ترم پاییزه خودشون خونه پیدا کنن

هیمشه این وظیفه خطیر به عهده رسول بود منتهااااااااااا این سری جناب آقای مصطفی فردین بازیشون گل میکنه

و هم به جای رسول اون و مسلم انتخاب واحد میکنن و هم دنبال خونه می گردن

هنوز حرف رسو ل یادمه که میگفت بچه هااااااااااااااا خونه رو پس ندیم

راستش قرار بود که این کارو بکنیم و ...

ولی نمیدونم چی شد که قبل از تموم شدن امتحانای ترم قبل همه بارو بندیلشون رو بستن و د-در....رو

واسه اینکه جایی واسه خواننده های محترم گنگ باقی نمونه

مجبورم یه چیزایی رو ...

خب بابا میگم

تر قبل

فردین قصه ما بعد از اثباب کشی با رسول همه دختر های محله رو تقسیم میکنن

این وسط نه که من طبق عادت هیمشه دیر میرفتم دانشگاه ترم پیش هم هیچ کدم از این ... به ما نرسید یعنی تا اومدیم بجنبیم مخ همه تیلیت شده بود

حالا که خوب فکر میکنم می بینم بابا خدا دمت گرم تو میدونستی چی میشه که ...

خلاصه ما جراااااااااااااااااااا

با گند مصطفی  نشد که ما اونجا بمونیم ( یعنی هیچ کس جرات موندن نداشت چه برسه به ... )

 

 این شد

که شهریور امسااااااااااااااااااااااااااااا ل

با کلی زحمت آق فردین یه خونه پیدا میکنه

آخه نمی دونم خبر دارین یا نه میگن قحطی خونه شده

.

.

.

.

خونه ای که باعث شد من در موردش این آپ رو بنویسم

 

ترم  پیش من و حاجی و رسول مصی خونه گرفته بودیم منتهااااااااااااا این ترم ... بنا به دلایلی که اشاره خواهد شد

 آرش و پرویز هم ...

 

خصوصیات خونه

 

خونه ی ما یه خونه فدیم ساخت که کلی هم از دانشگاه دوره و البته توی یه محله ساکت که عین

Nemesis zone  ترسناک و دلهره اوره  جلوی خونه یه درخت گردو خیلی بزرگه که کل کوچه رو سایه میندازه

البته منبع خیر هم هست

هم صبح خیلی زود محل کنفرانس کلاغ هاااااااااااا ست که ما رو از خواب بیدار میکنن بدون احتیاج به ساعتو ..

و هم این که دیگه لازم نیست صبحانه صرف شه چون کافیه فقط یه لگد محکم به تنش بزنی کلی گردو واست سرو 

میکنه

از محله که بگزیم و وارد خونه بشیم اولین چیزی که چشم هر بیننده ای رو به خودش جلب میکنه حیاط درندشت و

واقعا ریبای اونه

از حالا هنوز نه به داره نه به بار هرکی یه درخت میوشو واسه ترم بعد صاحاب شده ( اخه ترم دیگه میشه از میوه هاش ...)

من هم که خواستم تلافی ترم پیش رو بکنم 3 تا درخت رو...

گوشه حیاط نزدیک در یه اتاقک کوچیکه و انتهای حیاط دست به آب ( wc ) خونه به حالت عرضی تو حباط ساخته شده و مسؤل میراث فرهنگی فدمت اون رو به زمان تیر کمان شاه نسبت داده

نقوش و خطوط روی دیوار بنااااااااااااااااا دست کمی ار تخت جمشید نداره

زیر بنای خونه فکر کنم 20 با نهایتا 30 متر از کاخ گلستان کمتر باشه شایدم من اشتباه فکر کنم و بر عکس باشه

معمار این بناااااااااا احتمالا یا لکوموتیو ران بوده با خیلی به قطار ارادت داشته

خونه رو اگه به صورت طولی بخوام توصیف کنم مثل یه قطار می مونه

 

 

از همون در حیاط که ماشین رو نه ببخشید کامیون رو هست به سمت چپ که متمایل بیشم و یه 40 -50 متری بریم

به در ورودی خونه میرسیم خود در واسه اولین بار هر بیننده رو غافل گیر میکنه چه برسه اون 3 تا پله ای که واسه ورود به خونه باید از اونا بالا رفت

اولین صدایی که با ورود به خونه احساس میکنید صدای بسیار زیبای

جیر ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره

که واقعا دل نشین و غیر قابل توصیفه

و اولین تصویر ی هم که مشاهده می کنین تصویر خودتونه ( اخه درست رو به روی در یه آینه بزرگه )

این آینه بعد از جیر دومین هنر سازنده سیستم امنیتی خونه بوده که طبق اصل غافلگیری هر دزد نگون بختی رو ...)

سمت راست و چپ اولین اتاق در هست که سمت چپی به لکوموتیو  و سمت  راستی به اولین کوپه شما رو راهنمایی می کنن

لکوموتیو که اینجا بهش میگن آشپزخونه یه پنجره خیلی بزرگ داره که کاملا مشرف به در حیاط ساخته شده که واسه خانوم های فضول کاملا مناسبه

سیستم تهویه  و کابینت این خونه طوری طراحی شده که به چشم بیننده نیاد یعنی hidden  ساخته شده

و بجای کابینت واسه اینکه زیبایی خونه خدشه دار نشه و به همگونی خونه آسیبی وارد نشه از کمد دیواری استفاده شده

همون طور که گفته شد در سمت راست مربوط به کوپه اوله

این کوپه که از همه کوپه های قطار وحشت  بزرگتر و البته زیباتر هم هست به اسم حال و پذیرایی نام گذاری شده

خود اتاق توی روز هیچ احتیاجی به لوازم روشنایی نداره چون سمت راست اتاق کاملا حالت پاس یو ای داشته بخوام واضح تر بگم

از دو پنجره بزرگ که از کف اتاق تا سقف کشیده شدن تشکیل شده و ما بین این دو پنجره یه تابوی خیلی بزرگه که من هرچی نگاه کردم نفهمیدم منظره است یا ...

سمت دیگه اتاق دو تا کمد دیواری قرار داره که احتمالا به عناوین مختلف ازش استفاده میشده من و بقیه بچه ها هنور توی این مدت تونستیم 3 مورد استفادشو پیدا کنیم

1-     به عنوان اتاق خواب

2-     واسه مواقع خطر به عنوان پناه گاه

3-     به عنوان تاریک خونه واسه عکاسی ( ولی حیف که ما عکاس نداریم و الا ... )

البته

من فکر کنم

در قدیم ار این محل به عنوان سلول انفرادی هم استفاده میشده منتهااااااااااااا هنوز سند قابل استنادی در دست نیست

 

از خیر این کوپه که بگذریم وارد کوپه بعدی که ما بهش میگیم اتاق رسول میشم

زیاد بزرگ نیست شبیه کوپه قبل در سایز کوچیکنر    ( یه پنجره و یه کمد دیواری البته بدون کندکاری و ... )

کنار اتاق رسول یعنی انتهای اون نزدیک در خروجی حمام قرار داره که

یه محیط خفه و بدون هیچ روزنه ای تنها یه سوراخ بالای سرتون قرار داره که محل اصلی زندگی انواع اسپایدر (spider )و جونورهایی از این قبیله

اگه یه روز شنیدین توی ایران یک یا چند تا spider man  پیدا شده زیاد تعجب نکنین

از در انتهای اتاق به  اسرار آمیز ترین قسمت این قطار میرسیم یعنی راهروی بین دو واگن

این راقرو که یه سمتش اتاق رسول یه سمتش اتاق منو مصطفی و آرش و پرویز حاجی قرار داره

( زیاد تعجب نکین آخه پرویز و آرش هر کدوم فقط یه روز رو توی این قطار سفر میننن و بقیه روزهااااااااااااااا میرن ولایتشون منو مصی هم نهایتاااااااااااا 3 روز می مونیم و ما هم ....)

 

واضح تر بگم این راهرو مثل یه چهار راه می مونه که سمت چپ به زیر زمین سمت راست به حیاط و رو به روی اتاق رسول هم اتاق ما که بعد حال بزرگترین اتاق هست قرار داره

البته اتاق ما خودش به یه کوپه دیگه وصله که ازش استفاده نمیشه

 

و اماااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا من به این خونه میگم قطار وحشت

منظورم رو در مورد قطار حتما متوجه شدین

می مونه واژه وحشت که ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

شروع ماجرا

 

همه چیز از روز اول یعنی 24 شهریور شروع شد درست روزی که مسلم و مصطفی واسه دیدن خونه به همراه بنگاه چی وارد خونه شدن

 

مصطفی : خونه خوبی به نظر میرسه ولی خیلی از دانشگاه دوره

مسلم : آره ولی یه حسنی که داره به خونه ما نزیدکه من میتونم این جوری هواتون رو داشته باشم که مشکل پارسال امسال تکرار نشه

مصطفی : اره راست میگی حیاط شم که اندازه استادیوم آزادی بزرگه

بنگاه چی : بهتره توی خونه رو هم ببینید

مصطفی : خونه به این بزرگی اونم توی این کوچه اصلا باور کردنی نیست

مسلم : اینجا مستاجر هم داشته

بنگاه چی : نه دو ساله که خالی مونده

مسلم : چرا خالی ؟

بنگاه چی :خب راستش مستاجر قبلی واسه این که دبه کنه الکی رو خونه مردم اسم میزاره  و از اون به بعد هم کسی ...

مصطفی : اسم ؟

بنگاه چی : آره دیگه مردم خرافاتی ...

مسلم : مصطفی جان میگن این خونه جن داره

.

.

.

و ادامه حرفاشون که نهایتا منجر به گرفتن خونه میشه

واسه اینکه صاحب خونه اینجا نیست و چه میدونم .... از این حرفاااااااااااااااا

 

از مصطفی که با باباش ( یعنی فردین بزرگ ) اومده بودن 50 میلیون

باورتون میشهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ؟

50 میلیون چک تخلیه میگیرن !

این موضوع باعث شد که همه ما از دست فردین بازی مصطفی کلی شاکی شیم ولی چه فایده کاری بود که ...

 

من که کلی از این خونه از زبون مصطفی شنیده بودم 27 شهریور که واسه انتخاب واحد با مصی اومدیم رفتیم و خونه رو هم دیدیم

راستش...

... من اصلا انتظار چنین فاجعه ای رو نداشتم

خواستم بگم این چه وضعیته که .............

خدایی روم نشد

من تا 14 مهر بر نگشتم و اون روز که دقیقا روز حذف اضافه هم بود یه بار دیگه رفتم و خونه رو دیدم منتهاااااا

این بار حاجی هم اومده بود تو کنکاش های انجام شده در این منطقه باستانی که توسط من و حاجی صورت گرفت

در فصل اول هیچ چیز جالب و بدرد بخوری پیدا نشد جز کلی تار عنکبوت که ...

حاجی که حسابی از دست این خونه خرابه شاکی شده بود

مثل من جلوی خودشو نگرفت و زد تو برجک  مصطفی که بابا دیگه شورشو در آوردی از این حرفااااااااااا

من که می دونستم کار دیگه از این حرفا گذشته بی خیال تو انباری کنار در داشتم با خرت و پرتا ور می رفتم که یهو !!!

چشمم افتاد به یه توپ !

آره توپ ( نه توپ جنگی ) توپ فوتبال اونم از نوع پلاستیکی  هیمین که خواستم برش دارم دیدم یه توپ دیگه هم اونجا هست

خلاصه توپ ها رو برداشتم و شروع کردم به بازی تو حیاط

حاجی که بدجوری حالش بابت خونه گرفته شده بود روی پله های در ورودی نشسته بود اماااااااااااا دو – سه دقیقه بعد اونم اومد و جاتون خالی یه دریب تو گل مشتی تو حیاط زدیم

 

2 روز بعد رسول هم اومد منتهااااااااااااااااااااااا منو رسول به بقیه بچه ها گفتیم بیخی بابا اینجا اونقدر ها هم که میگن بد نیست

کلی بزرگه و هرکی می تونه یه اتاق داشته باشه  تازه اونقدر بزرگ هست که هر چقدر هم سر و صدا کنیم دیگه نه کردی هست بهمون گیر بده و نه هیچ عجمی !!!

کرایه خونه واسه ما که دانشجو بودیم ( هنوزم هستیماااااااااا ) یه خورده همچین بگی نگی زیاد بود و خونه هم درندشت این شد که آقایون پرویز و آرش هم به جمع ما اضافه شدن ( البته اونا پارسال هم زیاد خونه ما و ما هم خونه اونا میرفتیم ) !

البته

آرش اینااااااااااااااا که خونشون زیاد با دانشگاه فاصله نداره زود زود میرن خونه و فقط یه روز از هفته یا نهایتش دو روز رو میمونن

فکر کنم به اندازه کافی در مورد خونه و خودمون توضیح دادم

و حالا بهترین و هیجانی ترین بخش این ما جراااااااااااااااااااااااااااا

 

وحشت !

.

.

.

.

.

اوایل هفته گذشته بود که یه شب همگی توی خونه نشسته بودیم

  برنامه خاصی نداشتیم که یهو آرش گفت پرویز می دونی این خونه جن داره

سریع پشت بند این حرف رسول پرید وسط و شروع کرد به حرف زدن راجع به جن و این حرفاااااااااااااااا

قبل از این که بحث جدی بشه زنگ خونه به صدا در اومد ( مسلم بود )

و همه چی تموم شد

شام رو خوردیم و هر کی رفت پی کار خودش

فردای اون روز من واسه اینکه بیشتر جو خونه رو متشنج کنم فیلم گراج رو که البته پارسال هم یک و هم دو شو دیده بودیم از سینا گرفتم آوردم خونه شب واسه اینکه بیشتر حال داده باشم قبل از اینکه همه از سر سفره پا شن و به اصطلاح خودمون جیم بزنن تا نفر آخر ظرفها رو بشوره من همه رو غافل گیر کردم و فیلم گراج رو گذاشتم

که بلا فاصله حاجی و مصی هم از این کار من استقبال کردن رسول هم واسه این که حسابی بریم تو فاز فیلم چراغ ها رو خاموش کرد

جاتون خالی کلی ...

بعد از تموم شدن فیلم چون فردا اول وقت هممون کلاس داشتیم گرفتیم خوابیدیم ولی چه خوابی

اول که یه نفر هی به رسول زنگ میزد بدون این که حرف بزنه همین طور ....

تازه  شمارش هم نمی افتاد بعد هم که گوشی مصطفی خود به خود صداش در میومد گوشی پرویز هم که خودش گفته بود خاموشش کرده فهمیدیم روشن شده !

بهنام چطر هم که اونجا تلپ بود هی گیر داده بود مصطفی این همه واسه من بلوتوث نفرست تا این که مصی اعصابش خورد شد گفت آخه الاغ من کجا واسه تو ...

دعوا کم کم بالا گرفت ولی همین طور به اسم بلوتوث  مصی واسه بهنام داشت بلوتوث می یومد

داشت داستان قشنگ میشد و وهمون کم کم هیجانی . واسه این که هیچ شبهه ای باقی نمونه همه گوشی ها رو گذاشتیم اتاق رسول و همه پیش گوشی بهنام نشستیم باز هم داشت بلوتوث می یومد

واقعا عجیب بود یعنی ... ؟

 بعد یه 20 دقیقه ای دیگه هیچ بلوتوثی نیومد و ما هم که صبحش همگی کلاس داشتیم گرفتیم خوابیدیم ولی !!!

من که تا صبح از خور خور مصطفی کلافه شده بودم به محض  شنیدن اذان صبح از خواب پریدم

رسول پا شد که نماز بخونه من هم بهش گفتم یه لیوان برام آب بیارو ولی هر چی وایسادم  هیچ خبری نشد

خودم هم از جام پا شدم اول پرویز بعد هم حاجی رو واسه نماز بیدار کردم و خودم هم رفتم تو حیاط که وضو بگیرم

هوا سرد بود و نور کم چراغ به زور کمی از حیاط رو روشن کرده بود همین طور که از شدت سرما داشتم می لرزیدم

 رسول رو در حال وضو یه لنگ در هوا کنار حوض دیدم که هی سرشو به سمت بالا و پایین حرکت میده

کم کم از این حالت رسول داشت خندم میگرفت که حاجی منو صدا کرد رفتم تو خونه ببینم چی کارم داره

دیدم باز حاجی کرمش گرفته و الکی ما رو گذاشته سر کار من هم به روی خودم نیاوردم و رفتم بیرون تا وضو بگیرم پرویز هم با من اومد هر دو تا مون به سمت حوض رفتیم

آب حوض هم مثل هوا سرد و تگری بود و ...

 

فردای اون روز من و رسول و پرویز خونه بودیم که یهو من یاد اتفاق صبح افتادم و گفتم رسول این چه مدل وضو گرفتنه ؟

رسول پرسید چطور گفتم صبح دیگه کنار حوض

رسول هم گفت من که صبح تو آشپزخونه وضو گرفتم ! این حرف رسول منو به فکر فرو برد ولی به روی خودم نیاورم و واسه اینکه زیاد خیالاتی نشم  شروع کردم به سر به سر گذاشتن پرویز

 من که همیشه با پرویز مشکل داشتم و البته دارم ( البته من زیاد سر به سر همه میذارم ولی راستش پرویز همیشه بهترین کیس(case ) در این مورد بوده من طبق سنت قدیم

شروع کردم به سر به سر گذاشتن اون وقتی دیدم با این حرفا حالش گرفته نمیشه به قول ترکهاااااااااااااا

دارالماخ شدم  ...و بی خیال رفتم و تلویزیون رو روشن کردم بعد من رسول هم شروع کرد به اوسکل کردن پرویز که اون هم نا کام موند

با اومدن آرش قرار شد سر بلیط استخر ورق بزنیم من و رسول – آرش و پرویز

ما که همیشه یه پای برد بودیم این سری بد جوری بد آوردیم و

 

5 به 2 عقب بودیم که کر کری پرویز بد جوری رو اعصاب رسول راه رفت و خلاصه بازی جنجالی شد

من که داشتم دست میدادم یه ورق از زیر کشیدم و آرش مچ منو گرفت  دعوا بالا گرفت و ...

خلاصه ما باختیم و قرار شد که ... منتها

قضیه استخر منتفی شد ولی مگه پرویز ول کن ماجرا بود

من و رسول که بد جوری حالمون گرفته شده بود واسه اینکه دهن پرویز رو ببندیم تصمیم گرفتیم واسه اینکه گیر بازار اونا هم تموم بشه شام رو از بیرون بگیریم منتها از شانس بد ما اون شب بهنام چطر و هم خونه ایهاش  ریختن خونه کلی رفت تو پاچه ماااااااااا

من که خیلی واسم زور داشت یه کرد مفنگی حالمو بگیره دنبال یه فرصت واسه تلافی بودم ( که گیر هم نمی یومد)

فردای اون روز در حالی که داشتیم پیاده به سمت دانشگاه گز میکردیم یهو یه فکری به ذهنم رسید که بد جوری می ترکوند قرار شد من و حاجی و رسول یه پروژه سری رو شروع کنیم

 

پروژه  وحشت  

کل برنامه با رسول هماهنگ شد و همه چی کاملا طی شده بود

 

ساعت 3 بعد از ظهر دو شنبه 30 مهر بود که من از همه خداحافظی گرفتم و گفتم می خوام واسه یکی دو روز برم خونه

به این بهونه که گوشیم خرابه و می خوام عوضش کنم و ...

دم دم های غروب بود که همه برگشته بودن خونه و من هم عازم سفر !!!

ساعت 11 شب بود و هوا بد جوری سرد واسه این که قندیل نزنم مدام دستهامو به هم میمالیدم و زیر سو سوی نور چراغ هی این سو و آنسو می رفتم تا گرمم بشه

هی به خودم بد و بیرا میگفتم که چرا تو این موقع ار شب با یه تک پوش اینجام و یه لباس گرم بر نداشتم

واسه این که کسی متوجه من نشه نزدیک در خونه روی پله های همسایه نشستم و منتظر

 

که یهو متوجه حضور یک نفر تو کوچه شدم زودی رفتم تو سایه دیوار همسایه خودمو مخفی کردم

یعنی کی این موقع شب اومده در خونه

تا اومدم حدس بزنم خودش فریاد زد در رو باز کن ( البته به ترکی ) مسلمم

همون طور که احتمالا خودتون هم حدس زدین اصلا من بر نگشته بودم خونه خودمون من هنوز توی همون ...

ساعت نزدیک 12:20 بود که بلا خره چراغ ها خاموش شدن

یک ربع بعد من به همراه تنها کلید خونه وارد شدم واسه اینکه جلب توجه نکنم و کسی متوجه حضور من نشه 20 دقیقه ای توی حیاط کنار انباری نشستم تا مطمئن شم همه خوابیدن از در واگن دوم که درست رو به روی در زیر زمین بود وارد خونه شدم

می دونستم دقیقا باید چیکار کنم از اونجایی که مطمئن بودم پرویز تنها توی اتاق خوابیده با خیال راحت در اتاق رو باز کردم با باز شدن در صدای جیر جیر اون باعث شد پرویز از خواب بیدار شه درست همون چیزی که من می خواستم

چند دقیقه بعد دوباره در اتاق رو باز کردم این بار چراغ اتاق روشن شد و من زودی پریدم تو زیر زمین

( کلید زیر زمین رو ما نداشتیم  اون جوری که بنگاهیه بهمون گفته بود کلید دست صاحاب خونه است و توی زیر زمین هم وسایل اون . ولی حاجی ظهر در اونو اورت کرد و کار واسه پروژه مهیا شد )

می دونستم که پرویز خیلی ترسو ست و جرات  نمیکنه در زیر زمین رو باز کنه حتی اگه قفل هم نباشه

پس مشکلی نبود

پشت در زیرزمین نشستم پرویز هم رفت تو اتاق رسول و گفت رسول قفل زیر زمین نیست  رسول هم خودشو زد به کوچه علی چپ که بی اطلاع است و ...

صداشون رو کاملا واضح میشنیدم و رسول هم منکر همه چی شد

خلاصه پرویز برگشت  وقتی خواست در اتاق رسول رو ببنده رسول گفت پرویز شاید کار اون جنه باشه

یه 10 دقیقه ای منتظر شدم درست موقعی که خواستم بیام بیرون دیدم چراغ اتاق پرویز باز روشن شده

از لای در نگاه کردم دیدم مصطفی و پرویز با هم اومدن بیرون

اولش جا خوردم یه لحظه بعد وقتی به خودم اومدم دیدم دارن درست میان سمت من زودی از پله ها شروع به پایین رفتن کردم

هر چی پایین تر میرفتم دیدم نسبت به پله ها کمتر میشد تا جایی که دیگه جز نوری که از لای در به سمت پایین سرازیر شده بود هیچ نوری به چشمام نمی خورد

با خودم گفتم کافیه ( یعنی راستشو رو بخواین یه خورده ترسیدم پایین تر برم )

یهو در زیر زمین باز شد من هم سرا سیمه واسه این که دیده نشم پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم تا اینکه خوردم زمین

با خوردن من به زمین نمی دونم قابلمه بود یا آفتابه مسی یا ...

ولی هر چی بود صدای خفنی داشت

شروع کرد به سر و صدا با شنیدن این صدا پرویز بلا فاصله پرید بیرون مصطفی که خواست یه شجاعتی از خودش نشون بده نور موبایلشو به سمت پایین گرفت و یه دو سه پله ای اومد پایین من هم از ترس خودمو در حالی که هنوز شوکه بودم سینه خیز کشان به سمت پایین کشیدم که این بار سرم محکم به لبه دیوار خورد و بی اختیار گفتم آخ

مصی که میشه گفت کپ کرده بود با صدای لرزون گفت کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اول خواستم بگم بابا منم تو رو خدا کمک کن که یهو صدای پرویز اومد و گفت کسی اونجاست

من هم زد سرم و یکی از صدا های فیلم گراج رو در آوردم

اولش هر جفتشون کپ کردن و من هم که دیدم اونا کاملا ترسیدن به کارم افکت های وحشت آمیز هم اضافه کردم

پرویز که رسول رسول کنان پرید بیرون مصی هم پشت اون

من هم که لبخند رضایت رو صورتم نقش بسته بود دستم رو گذاشتم رو سرم و یه اخ کوچولو گفتم

کم کم چشمم به تاریکی عادت کرده بود و کلی اتاشغال   تو زیر زمین دیدم

کمی کنجکاو شدم و به سمت وسط های زیر زمین رفتم یهو احساس کردم یکی جز من هم اینجا هست

اولش به روی خودم نیاورم و در وسط زیر زمین رو باز کردو و توی یه بخش ذیگه زیر زمین رفتم در رو پشت خودم باز گذاشتم تا اگه اتفاقی افتاد بتونم در ر.م !

یه خورده که جلو تر رفتم تور موبایل هم توی ظلمات  زیر زمین گم شد همه چی اونجا بود

میز" مبل   و هر خرت و پرتی که به فکرتون برسه نور گوشی  به سمت دیگه زیر زمین هدایت کردم یه کمد دیواری دیگه

با خودم گفتم آخه کدوم آدم خری تو زیر زمین کمد دیواری میذاره که یهو در کمد باز شد

اولش خیال کردم توهم یا شایدم خطای دید باشه یه بار چشمام رو باز و بسته کردم ولی ...

می دونستم اگه 1000 بار هم این کارو بکنم این دیگه خیال نیست

 

از شدت ترس زبونم بند اومده بود بی اختیار موبایل از دستم افتاد و .................................
[ ]
+

قالب اين وبلاگ توسط سرزمين من قالب ساز سرزمين من طراحي شده است
©2009 All rights reserved.

Build Your Own Template!