هوا مثل همیشه نبود
اصلا انگار نه انگار دم دمای زمستونه یه تک پوش با یه سوشرت کلاه دار تنش بود
کلاه سوشرت شو تا جلوی چشماش پایین آورده بود
آروم و شمرده شمرده قدم برمی داشت اگه صدای خش خش برگهایی که با وزش باد روی زمین میرقصیدند هم نبود می شد گفت سکوت حاکم بی چون و چرای این روز بود
خش خش
زیر نور ملایم آفتاب قدم زدن آرومش میکرد و بی اختیار اون رو میبرد به حال و روزهای گذشته
کمی بعد ایستاد و دستش رو کرد توی جیبش یه نخ سیگار در آورد و
به در خونه 3 طبقه ای که جلوش بود خیره شد
یه خونه بزرگ با نمای آجر که سقف کاذب شیرونی نارنجی رنگش اون رو واقعا زیبا جلوه می داد
یه خنده سرد و بی روحی کرد و سیگارش رو روشن کرد
دو خیابون پایین تر درست وسط های خیابون یه خونه بزرگ که حتی دیوارهای حیاطش هم با گرانیت نما داده شده بود با دو تا سرو همیشه سبز که تو حیاط ؛ خودشون رو با باد ملایمی که می وزید این ور اونور میکردن . از خود خونه وضع صاحبش معلوم بود با خودش گفت خدا میدونه چقدر مایه این خونه ست این رو گفت و همون جا وایساد
بیشتر از همیشه منتظر شده بود
ولی خبری نبود
تو دلش یه تشویش عجیبی بود یه حسی میگفت بابا بی خیال نمی یاد بریم دیگه داره هوا تاریک میشه
همین طور داشت با خودش کلنجار میرفت که یهو برق از چشماش پرید در سه طاق و سفید نارنجی خونه باز شد و یه کمری GLX (2007) سفید از در خونه اومد بیرون
پاهاش خشک زده بود
آب دهنشو قورت داد خودشو جمع و جور کرد یه نفس عمیق کشید و رفت طرف ماشین ...
.
..
...
....
.....
......
یه روز مثل همه روزای غربت سرد و بی روح بود از وقتی اومده بود اینجا خیلی چیزا رو از دست داده بود
بالاتر از همه بهترین دوست تمام زندگیش
کسی که همیشه باهاش بود
خودشم دلیل این همه ناکامی رو نمی دونست ولی مثل همه آدمای شکست خورده می خواست همه تقصیر ها رو بندازه گردن یکی و خودشو خلاص کنه
ولی بد ترین راه رو انتخاب کرد و شاید به قول خودش راحت ترین رو
به هر حال یه چند وقتی بود زده بود سیم آخر
انگار همه چی رو تو یه قمار ساده باخته باشه هیچ انگیزه ای واسه ادامه بازی نداشت و خودشو به دست تقدیر سپرده بود
مثل همیشه آروم و قرار نداشت
واسه همینم یه نیم ساعتی زودتر اومده بود
دوست زیادی نداشت و بیشتر توی خودش بود ...
./
یادش به خیر چه روزای خوبی بود
ولی همه رو ازم گرفتی باز ( بازم داشت همه کاسه کوزه ها رو سر اون می شکوند )
آخه چرا
چرا به این زودی همه چی رو باید از دست می دادم مگه من چه گناهی کرده بودم که باید اینجوری از طرف تو مجازات شم
تنها گناهم این بود که فکر میکردم بهترین دوستم تو بودی ولی تو هم ما رو غال گذاشتی
ولی این رسم رفاقت نبود ./
داشت همینجوری با خودش حرف میزد که یهو یکی از پشت زد رو کتفش و گفت هیچ معلوم هست داری چی کار میکنی
اصلا حواست به دور و برت هست
برگشت با خنده سردی گفت : علیک سلام ...
./ حسام از معدود آدمایی بود که باهاش رفیق بود ، صورتی کشیده با موهای بلند که همیشه با ریشهای اجق وجقش زبون زد خاص و عام بود ./
یه کام از سیگارش گرفت و گفت یه نگاه به دور و برت بنداز شازده
آخه چند بار بگم عزیز دلم بدون هماهنکی با اورژانس تو حیاط دانشگاه قدم نزن ها ؟
یه اخم ناز کرد ادامه داد آخه قربون اون هیکل و شکل و شمایل نازت برم من تا حالا 1000 بار گفتم اگه خدا یه روزی می خواست منو شکنجه کنه و منو مونث می آفرید حتما با تو رفیق می شدم
حقا که هر چی زیبایی تو وجود تو نقش بسته اگه من نصف تو بر و رو داشتم تا حالا همه دخترای اینجا رو بلند کرده بودم .
اخماشو تو هم کشید و ابرو هاشو داد بالا و گفت آخرش که چی ؟
بعد هر دو تاشون رفتن سمت کلاس !
تقریبا 5شنبه های هر هفته با دوستاش میرفتن پاتوق همیشگیشون درست بالای شهر جایی که همه جای شهر از اونجا قابل رویت بود
ولی این بار دیگه از اون شور و شوق هیجان همیشگی خبری نبود ساعت نزدیکای 8 بود و روز کم کم داشت جاشو به شب میداد
نمی دونم چه حسی که همه ما دم دمای غروب دلمون می گیره ...
./
هر وقت سوار ماشینش می شد با کلی شوق و ذوق باهاش درد دل میکرد و همیشه به حرفاش گوش میداد چه روزای خوبی بود یعنی این روزا تکرار پذیرن ؟
ترم دوم دانشگاه نزدیکیهای امتحانات با رضا یه پروژه مشترک داشتن رضا تو این ضهر دوست و آشنا زیاد داشت و قرار بود که پروژه رو بدن یکی از دوستای اون که واسشون ردیفش کنه
این جوری دیگه مجبور نبود فرجه امتحانات رو بره دنبال این کار و یه سرو سامونی به وضع درساش بده
روز تحویل پروژه کلاس غول غوله بود و همه منتظر ورود استاد تا این که استاد یار اومد و گفت همه پرژه ها رو بزارن رو میز یه نیم ساعتی سر کلاس بودن بعد با رضا رفتن بیرون تو سالن ساختمان فنی رضا هی این ور و اونور و نگاه میکرد انگار که دنبال کسی باشه چند دقیقه بعد گفت ایناهاش می دونستم میاد
بعد ادامه داد یه ترم دارم آمارشو در می یارم بچه *** حال میکنی چه خوش سلیقم
خندید و با خنده گفت آره معلومه خب اسمش چیه
رضا یه آهی کشید و گفت راستش نمی دونم
زد زیر خنده طوری که همه آدمای تو سالن برگشتن و اونا رو نگاه کردن رضا که داشت از خجالت آب میشد با آرنج زد به پهلوش و آروم گفت بسه آبروم رفت
توی حیاط تمام ماجرای عاشقی شو با آب و تاب خاصی تعریف میکرد و هی می گفت میشه ؟
میشه نه ؟
یه اخمی کرد و گفت آره چرا که نشه
سر قضیه پروژه یه جورایی مدیون رضا بود و می خواست یه جوری تلافی کنه دید این بهترین راه واسه این کاره به رضا گفت تو حیاط وایسا هر وقت اومد که بره به من زنگ بزن رضا که برق شادی رو میشد از چشماش خوند گفت دمت گرم جبران میکنم
دو ساعت بعد رضا زنگ زد با حول و ولع گفت اومدن بجنب می رنااااااااااااااااااا
با آرامش همیشگیش کتاباشو جمع کرد گذاشت تو کیفشو آروم از کتاب خونه اومد بیرون هنوز دو سه قدمی نرفته بود که دوباره رضا تماس گرفت گفت کوشی پس بابا رفتن اه
10 دقیقه ای بود که همین طور داشت تو خیابون راه میرفتن با خنده گفت رضا نکنه می خوای خونشون رو یاد بگیری خب بجنب دیگه رضا با صدای در هم گفت همه سختیش همینه برم بگم چی
تا اومدن بجنبن خانم خانوما سوار تاکسی شد رفت رضا همین جور ذ ول زده بود به خیابون که یه دفعه از جاش پرید ؛ آخ چرا میزنی
با عصبانیّت گفت الاغ منو مصخره کردی نیم ساعت مثل ننه مرده ها داری دنبالش راه میری خب گوسفند این جوری می خوای باهاش رفیق شی
شب باز با رضا قرار داشت همین جوری که داشت لباس می پوشید یه اس ام اس واسش اومد وقتی بازش کرد دید رضا نوشته مخلص استاد بزرگ هستیم احیانا قصد تشریف فرمایی ندارین
اون شب کلی به رضا درس چطور برخورد کنیم که موثر تر باشه ( فصل اول دختر بازی ) رو آموزش داد.
فردا صبح بعد از کلاس رضا اومد پیشش و در گوشش یه چیزی گفت ؛ خندید و گفت برو میام .
با دوستاش خداحافظی کرد و رفت سمت در ورودی دانشگاه به رضا گفت این بار گند بزنی یه اردنگی نثار ت می کنم
رضا یه چشمک زد و از هم جدا شدن رضا 20 متری جلوتر تقریبا تو سه ؛ چهار قدمی دختره داشت میرفت تا این که باز رسیدن به ایستگاه تاکسی و باز.......................... رضا دست از پا دراز تر برگشت .
گفت برگرد که حیف این اردنگی که نصیب تو شه رضا خندید گفت والا روم نمیشه .
خفه شو رضا یه پیشنهاد دادن این همه سخته آدم به خنگی تو هم نوبر والا !
تو فصل امتحانا از مخ زنی خبری نبود بعد امتحاناااااااااااااا موبایل اش زنگ خورد وقتی به شمارش نگاه کرد گفت آه خدا بازم این گوسفند اگه من می دونستم این پروژه کارش به این جا میرسه دستم میشکست اونو بدم به این احمق
یه اس ام اس زد رضا فردا ساعت 3 بعد از ظهر تو دانشگاه میبینم ت ؛ نگو چرا فردا بهت می گم ؛ بای .
فردا رضا با کلی علامت تعجب اومد دانشگاه و یه راست رفت کتاب خونه ؛ مثل همیشه سرش تو کتاباش بود رضا نشست پیشش و گفت خب بگو؛
با سر به ساعت بالا سر رضا اشاره کرد و گفت ساعت 3
رضا لب و لوچش رو جمع کرد و گفت
اه لوس نشو بگو دیگه
کتاباش رو جمع کرد و رفتن تو حیاط
رضا یه ماهه هم من هم خودتو الاف این موضوع مسخره کردی
کدوم موضوع
خودتو به خریت نزن همین بچه *** یه
آهاااااااااااا
خب دیدم اگه این روال پیش بره آخرش منو با این کارات دیونه میکنی با کلی مصیبت تونستم اسم و فامیلشو پیدا کنم
رضا خندید گفت بابا اینو که خودم میدونم اسمش سپیده – م حال کردی
هر هر ولی شمارشو که نداری
جون من مگه تو داری
آره بهش زنگ زدم
خیلی نامردی قاپشو زدی
خفه شو گوسفند بهش همه چی رو گفتم با 1000 مصیبت قرار شده امروز ساعت 6 همدیگرو تو کافی شاپ پایین دانشگاه ببینین این بارم گند بزنی رو من هیچ رقمه حساب نکن خب فکر کنم بی حساب شدیم اینم شمارش
رضا که از تعجب داشت شاخ در میاورد با صدای لرزون گفت خب چرا حالا میگی نمی شد دیشب بگی من یه لباس مناسب بپوشم هان ؟
شماره رو داد و رفت
3 روزی بود که امتحات رو داده بود یه آهی کشید و گفت اینم از این چشماش رو بست و رفت تو فکر
که یهو با صدای زنگ اس ام اس گوشیش چشماشو باز کرد
رضا بود کلی تشکر کرده بود و واسه فردا شام ازش قول گرفته بود تا شام برن بیرون
خندید و واسش نوشت
من تو اتوبوسم دارم میرم خونه جیگر خوش باشی عزیز
یه هفته ای از مهر گذشته بود طبق روال دانشجوهای شهرستانی که بعد حذف اضافه می یان نیومده بود
آخه باید دنبال خونه میگشت این ترم قرار بود با حسام و محمد که هر دو تاشون بچه تهرونی بودن خونه بگیره
واسه همینم هر 3تایی شون یه هفته زود تر اومده بودن دنبال خونه بگردن
اما امان از زندگی دانشجویی مگه واسه دانشجو جماعت خونه پیدا میشه
4 روزی بود که دنبال خونه می گشتن ولی هنوز خونه ای که با اوضاع اونا سازگار باشه پیدا نکرده بودن آخرش به این نتیجه رسیدن که از خونه های اطراف دانشگاه بکشن بیرون و یه سیری تو بنگاه های این ور اون ور شهر بکنن شاید توفیقی حاصل شه
به قول خودشون دو گروه شدن گروه اول و گروه دوم نزدیکی های دانشگاه که یا خونه نبود یا اگرهم بود خیلی گرون و کوچیگ بودن
.
.
.
دیگه پاهاش رمقی نداشت خسته شده بود بس دنبال خونه گشته بود
داشت به خودشو زندگی فحش میداد که موبایلش زدگ خورد نگاه کرد دید حسام که زنگ زدخ گل از چهرش شکفت
ای ول حسام پیدا کرد
سلام کجایی جیگر تونستی پیدا کنی
نه تو چی ؟
ای بگی نگی باید ببینی بیا به این آدرس
نیم ساعت بعد رسید آدرسی که حسام داده بود یه خونه سه طبقه و بزرگ با نمای زیبا که تو یه محله ساکت و آروم از شهر خود نمایی میکرد
آروم به حسام که داشت با یه مرد مسن شیک پوش حرف میزد نزدیک شد از حرفاشون معلوم بود خواب نمیبینه و راست راستی دارن در مورد اجاره حرف میزنن
نیم ساعت بعد که حرفای مرد مسن تموم شد خداحافظی کردن و از خونه اومدن بیرون
هنوز یه قدم راه نرفته بودن که محمد گفت حسام خل شدی نه ؟
خره می دونی کرایه این خونه چقدر میشه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حسام خندید گفت راست میگی حالا چقدر میشه
مسخره خوب اینجا بالا شهر خب خونه اونم اینجا
تمام راه رو محمد و حسام با هم کل کل کردن تا رسیدن دانشگاه ناهار رو تو دانشگاه خوردن محمد رفت سر یکی از کلاس هاش
هوا آفتابی بود و تو حیاط دانشگاه هیچ کس رو هیچ نیمکتی نبود
انگار نه انگار که 5 روز از مهر گذشته تعداد دانشجو های تو حیاط به زور اندازه انگشتهای دو دست میشد
واسه همینم پیدا کردن کسی تو این اوضاع کار سختی نبود
روی نیمکت رو به روی بوفه دانشگاه نشسته بود حسام در حالی که داشت سیگارشو روشن میکرد نزدیک شد و گفت تو لکی مهندس
به خونه فکر میکنی نه ؟
خب آره به نظر تو مشکوک نسیت یکی این خونه رو با این شرایط به ما کرایه بده
بگی نگی خب منم اول که بنگاهیه خونه رو نشون داد خندم گرفت ولی خودت که اونجا بودی گفت صاحب این ملک یه آدمه خیره که حاظر شده خونه رو به ما و با شرایطی که ما می خوایم اجاره بده
.
.
.
چهار روز مونده بود به حذف اضافه تمام وسایل خودشون رو آورده بودن خونه جدید
وسایلشون رو تو طبقه اول خونه چیدن بعد یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده
خب حقم داشتن تو خونه ای به این بزرگی که 3 خواب به صورت حلالی تو یه سمت خونه با یه هال و پذیرایی بزرگ و یه آشپزخونه با یه اتاق تو یه سمت دیگه و وسایل مختصر اونا ...
حسام گفت خب بچه ها خوبی این خونه اینه که هممون یه اتاق داریم و یه اتاق اضافه رو می تونیم کرایه بدیم این جوری یه کمک خرجی هم داریم
فردای اون روز رفتن یه سمساری و یه میز ناهار خوری با یه دست مبل معمولی که ای میشد نو به حسابشون آورد برگشتن خونه
دو هفته بود که حیاط دانشگاه شده بود همون حیاط سابق
یکی از تفریحات سالم یه دانشجو دید زدن بقیه تو حیاط دانشگاه ست تو همین حال و هوا بود که دید رضا از دور واسش دست تکون میده و داره به سمتش می یاد
تو دلش گفت ای خدا باز این اومد
رضا نزدیک شد و یه روبوسی گرم با هم کردن و شروع کردن به حرف زدن رضا از اون تابستون میگفت و هر دوتایی شون می خندیدن
رضا گفت مرسی بابت تابستون اگه تو نبودی
هنوز حرفش تموم نشود که پرید وسط حرفش و گفت خب چه خبرا از سپیده خانم
رضا سرش رو انداخت پایین و گفت سلام دارن
بعد شروع کرد از خودش و سپیده حرف زدن
شب رضا هم با اون رفت خونه تا رسیدن به این منطقه از شهر رضا گفت کجا می ریم مگه قرار نیست بریم خونه شما
خندید گفت خب داریم میریم دیگه
رضا با تعجب گفت اینجا ؟
وقتی همه ماجرا رو برای رضا تعریف کردن هنوزم باورش نمی شد و میگفت منو گذاشتین سر کار زود بگین ببینم از کجا گنج پیدا کردین هان ؟
شام رو خوردن و طبق سنت یه دست هفت تایی سر شستن ظرفها زدن که مثل همیشه با جر زنی محمد و رضا همراه بود
ساعت نزدیکی های 12 بود که رضا اومد تو اتاقشو گفت می خوام راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم
همه چی رو گفت و آخر سر هم گفت فردا شمارتو میدم بهش بقیش هم با خودت
نه رضا لوس نشو من حوصله این جنگولک بازی ها رو ندارم بدی نه من نه تو
کلی با رضا حرف زدن و قرار شد رضا شمارشو نده
فردا دم دم های غروب حسام زنگ زد و گفت شازده اومدنی یه سری خرت و پرت بگیر امشب چندتا از بچه ها شام اینجا هستن یه نگاهی به کیف پولش انداخت و خندید رفت تا از کارت عابر بانکش پول برداره که رضا زنگ زد و گفت کجایی 10 دقیقه بعد رضا با 206 داداشش اومد و رفتن وسایلی که می خواستن خریدن و رفتن سمت خونه بعد شام رضا دستش رو گرفت و با هم رفتن بیرون توی راه یکی زنگ زد و رضا مشغول حرف زدن شد از نوع حرفاش فهمید که سپیده زنگ زده کلی قربون صدقه هم رفتن و رضا خداحافظی کرد
خندش گرفته بود رضا و این حرفا
یهو بلند زد زیر خنده
رضا سرش رو انداخت پایین و گفت مرگ
مگه خنده داره
با لحنی خنده آلود گفت آخه قیافت خیلی با مزه میشه وقتی خایه مالی یه دختر رو میکنی
رضا خودشم خندش گرفته بود
آره بخند نوبت خودتم میشه
همین طور به هم تیکه می نداختن و به راهشون ادامه می دادن
جای آرومیه صدای آهنگ های ملایم با گل وگیاه های اینجا اشتهای منو که باز کرد این رو گفت و یه نگاه به ساعتش کرد
باید تا حالا می یومدن
هنوزم گیج و منگ بود واسه بار سوم از رضا پرسید میشه به منم بگی اینجا چه خبره ؟
ول خرج شدی جاهای با کلاس ما رو میاری جون من رضا بگو ببینم چه خوابی واسه من بد بخت دیدی
رضا یه چشمک زد و گفت بسه بی کلاس بازی در نیار تا چند دقیقه بعد خودت می فهمی
تازه با صدای آهنگ داشت آروم می شد و واسه چند لحظه هم که شده داشت تو دنیای خودش قدم بر می داشت که
رضا یه اوهوم کرد سریع خودش رو جمع و جور کرد سرش رو آورد بالا دید سپیده بالا سرش وایساده
ابرو هاش رو داد بالا و آروم گفت به
پارسال دوست ؛ امسال آشنا
احوال خانم خانوما ؟
سپیده صندلی کنار رضا رو زد کنار و نشست رو بروش و گفت سلام خوب هستین آقا ***
مرسی به لطف شما
هستیم ؛ زیر سایه شما
رضا این همه کاراگاه بازی واسه این بود که سپیده خانم رو به ما نشون بدی
رضا خندید و با ابرو هاش به سمت چپ اشاره کرد
یه نگاه به سمت چپش کرد دید یه خانم با مانتوی زمستانی مشکی کوتاه و یه شال آبی نیلی و سفید که از روی یقه تا پایین کمر کشیده شده بود د
کنارش وایساده با تعجب یه نگاه بهش کرد
درست مثل آدمهایی که هی سعی می کنن چهره طرف مقابل رو یه جوری به جا بی یارن داشت برندازش میکرد
ولی نه انگار این یکی رو نمیشه شناخت
خانم شیک پوشه صندلی کناری رو یه خورده برد عقب و نشست
سپیده رشته کلام رو دستش گرفت و شروع کرد از دختر خاله اش نینا حرف زدن بعد از یه سخن رانی مفصل
شام رو سفرش داد ؛ جو سردی حاکم بود رضا هم با تمام جکهایی که تعریف کرد نتونست این سردی رو گرم کنه
همه چیز داشت کاملا رسمی سپری میشد بعد شام سپیده و رضا شروع کردن به سر به سر هم گذاشتن اصلا انگار نه انگار که دو نفر دیگه هم رو برو شون تو سکوت محض نشستن
یه دسر مفصل با کلی مخلّفات
ساعت نزدیک 10 شب بود که رضا پیشنهاد کرد واسه هضم بهتر غذا هم که شده یه پیاده روی مختصر برن
توی ماشین رضا هیچی نمی گفت و فقط پشت سر پراید سفیدی که جلوش بود حرکت می کرد
دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره
رضا میشه بگی چی شده ؟
این نینا خانم کیه
خیلی واسم آشناست انگار یه جا قبلا دیدمش ولی هر چی به مخم زور میزنم باز نمی دونم کجا
هنوز حرفش تموم نشده بود که رضا پرید تو حرفش و گفت
بس کن
حالا دیده باشی یا ندیده باشی چه فرقی می کنه
چطور آدمی بود ازش خوشت اومد
یه خورده سکوت کرد بعد گفت تو دیگه چرا
نکنه واسم خواب دیدی رضا ؟
کمکم داشت جر و بحثشون بالا میگرفت
بذار حرفم رو بزنم آخه ... و .... و ....
سپیده و دوستش هم از دور نظاره گر این اتفاق بودن
چند لحظه بعد به خودشون اومدن و واسه حفظ ظاهر هم که شده بود دست از مشاجره برداشتن
آروم به رضا گفت آخ رضا بذار امشب تموم شه حالت رو می گیرم
رضا یه خورده اخم کرد و گفت برو بابا به تو خوبی هم نیومده
خوبی ؛ کدوم خوبی ؟
باشه من بگم غلت کردم بی خیال میشی
با هم راه افتادن و رفتن سمت خانوما
هیچ کس هیچ چیزی نمی گفت سکوت و سکوت
یه کم از اونا فاصله گرفت از دور داشت دیدیش میزد
تو دلش میگفت بد چیزی هم نیستا
ولی خدا من این و کجا دیدم خیلی چهرش واسم آشناست
از جایی که وایساده بود تقریبا میشد همه شهر رو دید یه چرخش کوچیک کرد و شروع کرد به دیدن چراغ های روشن شهر
یاد همه بد بختی های چند سال اخیرش می افتاد دوست داشت واسه یه بارم که شده این فکر های مسموم از ذهنش بیرون برن و واسه یه بار هم که شده آینده رو روشن ببینه
ولی این افکار به این راحتی ول کن ماجرا نبودن
اجازه هست ؟
با این حرف به خودش اومد سرش رو چرخوند دید نینا با همون استیل جذابش کنارش وایساده بود
خواهش میکنم اختیار ما هم دست شماست
جای قشنگیه
آره
شما همیشه اینجا میاین
همیشه که نه ولی بیشتر مواقع که این ورا میام یه نگاهی هم به شهر میکنم خیلی آرامش بخشه
آره حق با شماست
شما همیشه این همه کم حرفین
هیمشه که نه ولی وقتی طرف مقابل رو نشناسم معمولا این مدلی هستم
آخی
من دختر خاله سپیده نینا هستم
واقعا ؟
اینو که دختر خالتم گفت
من قبلا تو رو دیدم نه ؟
تو رو نمی دونم ولی من
شما رو دو سه باری که با سپیده اومده بودم دانشگاه دیدم
تابستون هم وقتی سپیده قصه آشنایی شو با رضا برام تعریف کرد بیشتر از شخصیت شما خوشم اومد
راستش رو بخواین من از آدمهای رک و سر زبون دار خوشم می یاد
ولی مثکه شما زیادم این مدلی نیستین
یه خنده کوچیک کرد و گفت دیگه شرمنده خانم ما سیمباین 6 می خوریم مثل شما سری 60D3 / نیستیم
نینا چیزی نگفت
سرش رو چرخوند تو دلش گفت حدس می زدم ای کیو هم باشی
روش رو چرخوند گفت نیوفتاده بندازمش
نینا یه چشمک زد گفت واست زوده
بعد دستش رو کرد تو کیف کوچیکی که همراش بود یه نخ سیلور فور در آورد و با یه فندک نقره ای رنگ یه سیگار روشن کرد بعد بسته به سمتش گرفت
مرسی نیستم
اون شب با همه اتفاق هاش تموم شد
رضا هم که درست حسابی از نینا آمار نداشت
واسه همینم بعد جور تو لک بود که ته توی قضیه رو در بیاره
............
..........
........
......
.....
....
...
..
.
نم نم بارون رو سر و صورتش می ریخت
یه نگاه به آسمون کرد و گفت خدا یادته یه وقتی خیلی باهات حرف میزدم
آخ خدا میگن وقتی بارون می یاد دعا ها رو مستجاب می کنی
یعنی میشه یه نیم نگاهی هم به ما بکنی
بارون شدت گرفت به سرعت دوید و رفت سمت کلاس
سر کلاس یه اس ام اس اومد نگاه کرد دید شمارش نا آشناست
با تعجب نگاه کرد
6) 1 , 4 , 7 , 8 , 12 , 14 , 17
7) 1 , 2 , 5 , 6 , 9 , 10 , 13
یه خورده به این اعداد نگاه کرد ولی هیچی از این اس ام اس نفهمید
جواب داد شما ؟
هیچ جوابی نیومد
هوا آفتابی بود انگار نه انگار یه ساعت پیش داشت از آسمون سیل می بارید
نهار و دانشگاه خورد ؛ بعد هم رفت کتاب خونه ساعت رو نگاه کرد بعد سرش رو انداخت پایین و رفت لا بلای کتاباش
از کتاب خونه که اومد بیرون دید یه شماره نا آشنا دو تا اس ام اس فرستاده
اس ام اس اول : اجازه هست ؟
اس ام اس دوم : دینگ هستی ؟
یه اخم کرد و گفت باز تریپ اوسکل بازیه دیگه
هیچ جوابی نداد
نیم ساعت بعد همون شماره زنگ زد
گوشی رو برداشت
- الو
- / بفرمایین
- سلام خوب هستین آقا ***
- / مرسی شما
- نشناختین
- / خیر باید بشناسم
- چه بد اخلاق
- / خوشتون نمی یاد می تونین قطع کنین
- به همین زودی
- / اگر هم وضعتون این همه خوبه ادامه بدین
- یعنی چی
- / نینا خانم شما هستین
- نه بابا ترشی نخورین یه چیزی میشین
- دو بار اس ام اس زدم ولی شما
- / ببخشید کتاب خونه بودیم گوشیم سایلنت بود
- حدس زدم واسه همینم حالا مزاحم شدم
- / اختیار دارین این چه حرفیه
- .........
.......
....
...
..
.
مدام تو ایستگاه تاکسی این ور اون ور می رفت
اما انگار قحطی تاکسی اومده بود یه نگاه به ساعتش کرد و سرش رو به علامت نارضایتی تکون داد
به خشک شانس
این اولین باری بود که با هاش قرار داشت و اصلا نمی خواست دیر کنه
ولی انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ...
نیم ساعت از وقت ملاقات گذشته بود
یه آهی کشید و گفت اگه شانس بیارم و ترافیک هم نباشه 10 دقیقه دیگه همین برسم
لابد تا حالا رفته
تو همین فکر ها بود که یه اس ام اس اومد
اگه سر کاریم بگین من ناراحت نمی شم
گوشی شو بر داشت و یه زنگ بهش زد
- سلام
- / ( با کمی مکث ) سلام
- ببخشید ماشین گیرم نیومد
- / مشکلی نسیت
- ولی تا 5 دقیقه بعد اونجام
.....
...
..
.
تمام راه رو دوید تو راه هی بد و بیرا میگفت و به اول آخر هر چی راننده تاکسی بود فحش می داد
کمی مونده به محل قرار ایستاد و یه نفسی تازه کرد ؛ آروم رفت جلو و سلام داد
نینا یه نیم نگاهی بهش کرد و گفت به سلام آقای ON time
سرش رو انداخت پایین به من چه ماشین نبود شما هم با این شهر تخمیتون
با این حرفش انگار برق گرفته باشدش از جاش پرید و بحث و عوض کرد ( تازه فهمیده بود چی پر اونده )
نینا به ری خودش نیاورد
کمی از هوا کمی از جنگل و کوه و آسمون حرف زدن
حوصله جفتشون داشت سر می رفت ولی هیچ کدوم جرات نداشتن برن سر اصل مطلب
دیگه هیچ موضوع طبیعی نبود که در موردش حرف نزده باشن
تو دلش گفت هوی چه مرگت شده فقط واسه مردم زرنگی حالا که نوبت خودت شده وا موندی
نینا یه نگاه بهش کرد و گفت اگه تو موافق باشی میشه بریم یه کافی شاپ
تو دلش گفت مگه می تونم بگم نه
لابد کلی هم میره تو پاچه من بد بخت
نینا رفت و رفت درست تو یکی از با کلاس ترین کافی شاپ های کلاس که تو بهترین خیابون شهر بود
وایساد و گفت این خوبه
برق از چشماش پرید با صدایی مملو از بی پولی گفت آره
اولین باری بود که می یومد اینجا
تو دلش گفت چه جایی لابد یه لیوان آب اینجا بخوری باید پول خون بابات و بدی
سر یه میز دو نفره نشسته بودن ؛ درست رو به روی هم
یه میز شیشه ای با صندلی های شیشه ای
پاهای نینا از زیر میز معلوم بودن
نینا یه مانتو زمستونی ( پالتو ) تنش بود که به محض ورود از تنش در آورده بود و داده بود به یکی از گارسون هایی که دم در ورودی مردم رو راهنمایی می کردن .
بعد از کلی راه رفتن تازه وقت کرده بود یه خورده براندازش کنه
یه مانتو کوتاه سرمه ای با شلوار مخمل که با مانتو کفش هاش یه ست سرمه ای میزد
آستین مانتو شو تا زیر آرنج خیلی مرتب جمع کرده بود و با دکه ای که انگار واسه همین تعبیه شده بود به مانتوش وصل شده بود
یه دست بند سفید که درست شبیه بند ساعتش بود هر دو تا تو دست راستش برق میزدن
دست چپشم که فقط یه انگشتر خیلی ساده بود
نینا سرش پایین بود داشت پاهاش رو هی تکون میداد و به هم می لولیدشون
موهاش از زیر شال مشکی که سرش بود به شکل درهم ( فشن ) ریخته بود بیرون یه رژ لب تقریبا بنفش رنگ رو لباش کشیده بود و دور لباش رو خیلی زیبا به رنگ مشکی خط انداخته بود
چشمای قهوه ای روشن اش با سیاهی خط چشمش خیلی چهره اش رو نسبت به اون شب دگرگون کرده بود
ابرو هاش رو خیلی ظریف بر داشته بود و مژه هاش رو به سمت بالا تاب داده بود
دستاش به سفیدی برف بود با انگشت های کشیده و باریک ار ناخن های مرتب و یه شکلش معلوم بود که مصنوعی هستن نوک همه ناخن هاش به شکل هفت ؛ هشتی بود و به جای لاک یه ستاره طلایی کوچیک روی هر ناخ انگشتش بود
نینا سرش رو آورد بالا
هنوزم داشت همون طوری براندازش می کرد
نینا یه اوهوم کرد و گفت حالا خریداری
یه تبسم کرد و گفت می ترسم چینی باشه
نینا خندید و گفت حالا شدی همون که می خواستم
منظور ؟
یه آدم پر رو و حاظر جواب
گارسون منو رو داد دست نینا یکی هم به اون داد
کلی اسم عجیب غریب توش بود که حتی اسمشون رو هم نمی تونست درست تلفظ کنه
نینا گفت چی می خوری
یه نگاه بهش کرد و گفت هر چی تو می خوری
نینا یه تیک روی منو زد بعد گارسون رو صدا کرد
....
...
..
.
با تعجب داشت ور اندازش می کرد و با یه قاشق دسته بلند و نقره ای رنگ که تو دستش بود این ور اون ورش می کرد و به حرف های نینا گوش می کرد ( راستش و بخواین وانمود می کرد که ... )
نینا همین طور داشت حرف میزد و هر از چند گاهی یه قاشق از این چیز عجیب می خورد
نه بستنی بود نه ژله نه کرم کارامل نه ...
بد جور تو کف اسمش بود
روشم نمی شد از نینا بپرسه که چیه
همش به خودش می گفت کاش اون یه ذره پولی که داشتم و از عابر بانکم بر می داشتم تا مجبور نشم اینجا ضایع شم
همش به فکر آخر ماجرا و صورت حساب بود
و اصلا توجه ای به حرف های نینا نداشت
....
...
..
.
نینا سخن رانیش تموم شد یه نگاه بهش کرد گفت خوشتن می یاد
با این حرف نینا به خودش اومد
ها ؟
کجایی ؟ می گم خوشتن می یاد مجبور نیستی بخوری
نه ؛ نه اصلا
گارسون صورت حساب رو آورد داد دستش
تو دلش گفت مرتیکه عوضی منو رو میده دست اون صورت حساب رو به من
یه نگاه انداخت به ورقی که دستش بود
کلی کادر خوشکل و ژیگول که وسطش فقط یه خط کوچیک بود و روش یه عدد
11/ 74-2 تایپ شده بود
آروم گفت هرچی کد مرموز امروز به پست ما می خوره
کمی بعد راه افتادن به سمت در خروجی
......نزدیکی های در خروجی یه دستگاه کارت خوان بود نینا کارت صورت حساب رو گذاشت توش و
کارت عابر بانکش رو داد به اونی که کنار دستگاه وایساده بود
تا به خودش اومد دید نینا صورت حساب رو حساب کرده هنوز تو کف تکنولوژی اینجا بود که کار از کار گذشت
....
...
..
.
از کافی شاپ که اومدن بیرون هیچ حرفی نمی زد نینا گفت طوری شده
با اخم گفت آره
چرا تو حساب کردی
نینا گفت خب من ...
پرید تو حرفش و گفت من هم اصلا خوش ندارم تا من هستم یه دختر حساب کنه بهم بر می خوره
نینا با یه لحن تند گفت یعنی چی ؟
اینجا قرن دوم هجری نیست
چه ربطی داره
همش ربطه نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که زن و واسه پخت و پز می خوان
خنده اش گرفته بود با یه لحن خنده آمیز گفت
حیف که اولین روز آشنایی و بیرون رفتنمونه و الا حالت رو می گرفتم آقای خوش غیرت
خب من پیشنهاد کردم هر وقت هم تو یه پیشنهادی کردی خودتم باید حساب کنی خب ؟
حالا این همه اخم نکن می ترسم
سرش رو تکون داد
ولی من بازم از این کارت دلخورم
حالا چقدر شد
نینا گفت می خوای چی کار
نترس وقت واسه تلافی زیاده
( تو دلش گفت تلافی کدومه خواستم بدونم تو جایی مثل اینجا چقدر باید پیاده شیم )
بعد با یه صدایی بلند گفت مگه قراره من باز شما رو ببینم
امروز هم فقط واسه ایم اومدم که برخورد اون شب رو جبران کنم
با این حرف نینا با تعجب گفت یعنی
یعنی دیگه نمی تونیم با هم بریم بیرون
از کار من ناراحت شدین
یا از من خوشتون نمی یاد
تو رو خدا راستش رو بگین من طاقت شنیدنش رو دارم
روش رو کرد سمت خیابون آروم با خودش حرف میزد
نینا هم سرش رو انداخته بود پایین و آروم پیشش حرکت می کرد
یهو یی برگشت سمت نینا
بهش گفت امشب بیا همون جایی که اولین بار با هم حرف زدیم
منظورت ***
آره
نینا چشماش برقی زد گفت چه ساعتی
گفت 11 خوبه
نینا با تعجب گفت 11 شب اونجا ؟
گفت چیه می ترسی
نینا آروم گفت ترس که نه ولی
آها نکنه تو خونه بهت گیر می دن
نینا یه کم فکر کرد و گفت باشه
ولی به خدا 1 ثانیه دیر کنی من وای نمی ایستم ها
خندید و گفت من نیم ساعت زودتر اونجام خیالت راحت
نینا هم خودشو لوس کرد و گفت پس منم 10 و نیم میام
با هم خداحافظی کردن
.....................
...............
...........
........
.....
...
..
.
نیم ساعتی بود با خودش جلو آینه ور می رفت حسام هم از دور نگاش میکرد
شازده کمک نمی خوای
نه حسام فقط ببین این لباس هایی که ژوشیدم به هم می یان ؟
چه خبره ؟
کجا داری میری این همه به خودت می رسی و تیپ می زنی
حالا زوده بعدا بهت می گم
حسام خندید و گفت خوش بگذره
.................................................../
............................................./
......................................../
.................................../
ادامه دارد
............................../
......................../
.................../
.............../
............/
......../
با تشکر از توجه شما ........................................................D&d
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:50 توسط ღ♥ღDaNiღ♥ღ




